امید به اینده

تغییر آدرس وبلاگ

امروز روز خیلی خوبیه...هوررررررا

این سازمان سنجش کلی اعتماد به نفس بهم داد..امیدوارم تخمین هاش درست باشه ...

ولی عربی رو گل کاشتم -3 ...یعنی الان دو تا شاخ رو سرمه ...باید درستش کنم

حالا که کلی انرژی گرفتم باید برم درس بخونم کلی با روحیه ی عالی ...

از اون روز که با .....دعوام شده همش چیزایی رو که برام نوشته یادم میاد .خیلی دلم میگیره .درسته که روش خیلی حساب نکرده بودم ولی دوستم بود ......درست میگن که نباید رازها رو به هر دوستی گفت و نباید زود اعتماد کرد اگه خیلی حرفا رو بهش نگفته بودم اینقدر دلم رو نمیسوزوند .خوبه حالا با کسی هم زیاد رابطه ندارم این روزا ....این چیزا برام پیش میاد اگه مثل قدیم کلی چت میکردم و دوست داشتم چی میشد!!!

اما زندگی که من برای خودم میسازم رو هیچ کس نمیتونه دست بزنه اگه تا به حال مشکلی داشته خودم کردم و تجربه کردم و دیگه تکرار نمیکنم.به هیچ کس غیر از خودم قول نمیدم ....

دنیایتان را میسازید همانطور که در آن پیش میروید.

راستی دیگه زیاد اینجا نمیام اینترنت من با بلاگفا مشکل داره لودش نمیکنه .

تغییر آدرس به :

http://199260.persianblog.ir


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 17:43  توسط دختری  | 

دوستام اشتباه میکنن

کاش میشد فقط یکی پیدا بشه که من رو قبل از شناختن و پرسیدن قضاوت نکنه ...

من احمق نیستم برخلاف قیافم .

من بیتربیت نیستم . من مهربونم و فقط همین مشکل رو دارم .زیادی دوستی میکنم با آدما .

زیادی دوست دارم دوستی کنم.چرا همیشه باید چوبش رو بخورم ؟چرا هیچکی نمیفهمه؟

خدا تو که میدونی من چقدر مهربونم ...تو که اون بالایی هوامو داشته باش....

دلم گرفته امشب ....هوای گریه با من ...هوای گریه با من ....

منصوره میگه رابطه هام هی خراب میشه .من میگم رابطه هام اصلا درست نمیشه که خراب بشه ..

دوتامون میخندیم ....هم اون غماش یادش میره هم من .

واقعا چقدر مهمن ؟دراز میکشم و به چیزای خوب فکر میکنم و مطمئنم بعد از اینهمه نعمت که خدا بهم داده دوستای خیلی خوبی هم بهم میده .اما دلم برای دوستای قدیمیم تنگ میشه ...خیلی تنگ .

چه راحت آدم ها فراموش میکنن ...به قول بیتا توی فیلم بیتا اگه من خدا بودم.....نمیذاشتم هیچی عوض بشه

+از دوستایی که مطمئنم یه روز که دیر نیست ازم معذرت میخوان ممنونم که نشون دادن نمیشه روشون حساب کرد.



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 14:6  توسط دختری  | 

چیزهای زیبا در نت


افکار ما همواره بر اعمال و رفتار ما تأثیر گذارند. اگر دائماً منفی بافی کنید و با افکار استرس زا ذهن خود را درگیر کنید، ناخودآگاه تبدیل به فردی بی روحیّه و غمگین می شوید. بطور مثال، اگر تصور کنید که کارهای شغلی و روزمره شما باعث بروز سردرد می شود، احتمالاً هرروز پس از پایان کاری با حالتی خسته به خانه می روید. همگی اینها نشان دهنده ی تأثیر مستقیم  قدرت فکر و تصورات بر واکنش های جسمانیست.


شما می توانید با نیروی تمرکز بر تصورات و افکار خود، موجب کاهش و در نهایت از بین رفتن استرس، نگرانی، آشفتگیهای مزمن شوید، همچنین با استفاده از نیروی تخیّل خود می توانید به درجات آینده نگری و قدرت تجسم گرایی دست پیدا کنید. طی کسب مهارتها و گذشت تنها چند هفته، قادرید بر این فن مسلط شوید. در ذهن خود مکان ها و برنامه های احتمالی یکی دو روز آینده را تصور و پیش بینی کنید، بهترین وقت برای این کار صبح زود قبل از اینکه از تختخواب خود بیرون بیایید، است.



مهارتها

1 - برای شروع تجسم گرایی، روی یک صندلی یا جای راحتی بنشینید و چشمهایتان را ببندید،


2 - عضلات خود را آزاد بگذارید و از هرگونه گرفتگی رها کنید.


3 - زمانی که به حس آرامش رسیدید، مکان و زمان و اتفاقات خوشایندی را که دوست دارید، تصور کنید. برای مثال، آبشاری در یک کوهستان، آبی که با شدّت ولی زیبا از فراز کوهها به پایین می ریزد، درختان سرسبزی که در اطراف آن هستند، آسمان و نور خورشیدی که از میان درختان سایه می اندازد و ... فرض کنید در این مکان با این مناظر، نفسی عمیق می کشید و از بوی نم آبشار و عطر درختان لذّت می برید. به صداهای اطراف گوش کنید، صدای خوردن آب به صخره ها، صدای پرنده ها و جیرجیرک ها، زیر پاهایتان چه حس می کنید؟ یا روی صخره و کوه هستید یا روی چمن های نمناک، تن خود را به آب خنک آبشار بزنید و از آن بنوشید. چه طمعی دارد؟


هر چه در عمق این تصورات بیشتر غوطه ور شوید، بدن شما آرامتر شده و استرس و خستگی از بدنتان بیرون می رود. به منظور تقویت حالات خود می توانید با خود جملاتی چون، "من دارم از اضطرابها خلاص می شوم"، "الآن کاملاً خونسرد و آرام هستم" را تکرار کنید.



مثال:

همواره از مکان های زیبا و دلپذیر آغاز کنید. در اینجا به مثالی از یک تمرین واقعی تجسم گرایی توجه کنید:


از بهترین جایی که دوست دارید آنجا باشید شروع کنید. راحت بنشینید یا دراز بکشید، نفسی عمیق بکشید. تمام استرسها و گرفتگی عضلات را برطرف کنید. از همین لحظه سفر رویایی شما شروع می شود، جایی که همیشه فکر می کردید در آنجا آرام می شوید.


به مناظر و صحنه های اطراف آن جا نگاه کنید. چه احساسی دارید؟ آرام و خونسرد هستید. به صداها، عطرها توجه کنید. کمی در مکان تصوّری خود راه بروید. به احساس درونی خود دقت کنید، با خود بگویید، "من از اینجا لذّت می برم و عاری از هر گونه نگرانی و آرام هستم" . با تکرار موارد فوق و جملات آرامش دهنده، به نتایج بیشتری می رسید.


پس از تجسم و استراحت کامل در فضای رویایی خود، به آرامی چشمهای خود را باز کنید. نفس های منظم و آرامی بکشید و لحظاتی را به آنچه که تصوّر کردید، فکر کنید و بعد از آن نیز تا جایی که وقت دارید به همان حالت استراحت کنید.


http://pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-70.pnghttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-70.pnghttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-70.pnghttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-70.pnghttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-70.pnghttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-70.pnghttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-70.pnghttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-70.pnghttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-70.pnghttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-70.pnghttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-70.png

http://pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-70.pnghttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-70.pnghttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-70.pnghttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-70.pnghttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-70.pnghttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-70.pnghttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-70.pnghttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-70.pnghttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-70.pnghttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-70.png

همه ما راحت حرف می زنیم ولی نوشتن برای بیشتر ما سخت است . اما تو بنویس تا یادت بماند که نوشته ها ، در پای عبور است . فردا که برگردی و نوشته هایت را بخوانی ، به یاد می آوری که از کجا رد شده و چطور قد کشیده ای !

این بحث هم فقط یک جور بهانه است ، بهانه رد شدن و قد کشیدن . این بحث نه قاعده ای دارد و نه نظمی . تنها قاعده اش نوشتن برای اوست .

این روزها ، آدم ها سرشان شلوغ است . بعضی ها حوصله خدا را ندارند . حال او را نمی پرسند برایش نامه نمی نویسند ، اما تو این کار را بکن . تو حالش را بپرس . تو چیزی برایش بنویس . ساعتهایت را با او قسمت کن ، ثانیه هایت را هم .




+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 19:48  توسط دختری  | 

چه حس خوبیه

استرس که کلا ندارم نمیدونم کجا جاش گذاشتم .مطمئنم عالیم !!.نمیدونم این احساسات عالی بودن من از کجا اومدن ولی واقعا نمیترسم..یعنی خوبه؟!

اعتماد به نفسم رو جوابهایی که منتظرشون بودم بالا برده .معذرت خواستن هایی که انجام شد . حس خواستن های بی نهایت من و ناشدنی هایی که مطمئنم میشن .

دیشب با دوچرخه ی کلاس اول دبستانم راه افتادم توی خیابونای اطراف .یادم اومد من هر چی میخواستم تا الان شده.بزرگترین آرزوی کلاس اول دبستانم بعد از 3ماه براورده شد و من دیشب روش نشسته بودم .یه نگاه که به گذشته بندازم دقیقا هیچ چی نمیتونم پیدا کنم که خواشته باشم و نشده باشه .بعضی هاشون دیر شدن شاید بعد از 3یا 4سال ولی شدن .و وقتی میشن احساس اعتماد به نفسم فوق العاده میشه طوری که هیچ کس نمیتونه خدشه ای بهش وارد کنه .تا خواستن بعدی .....

باعث مرگ یه جیر جیرک شدم .با همون دوچرخه .طی مراسم فاتحه خوانی و ابراز ناراحتی برای جیرجیرک ،جسدش رو دم لونه ی مورچه ها گذاشتم.دلم خیلی واسش سوخت.

این روزا عالین و من این استرس نهان رو که الان فکر میکنم باید کم کم بیاد دوستش دارم .هر چیزی رو که باعث میشه نفسام یکمی عمیقتر بشه دوست دارم .مثل حس عاشق شدنه کسی که میدونی این اولین بار و آخرین بار دیدارتونه یا ارضایی که نیمه کاره رها بشه .یا یه نگاه خیره .یه مدیتیشن 5دقیقه ای ،یه تخیل قبل از خواب ....یه حس خوب و حس ترس از دست دادن خیالی ....حسای خوبین ...خیلی خوب...جالبیشون اینه که زود گذرن و به راحتی با سرگرم شدن به کار دیگه ای از بین میرن .

دوست دارم زندگی همش پر از حس باشه فقط عملی نباشه بشه درکش کرد .مثل بازی با یه پنج ساله یا بازی با یه سنجاب .بازی عملیه ولی حس خوب دوست داشتن حسیش میکنه.

(منم بعضی وقتا حرفایی میزنم که برای خودمم ثقیلن :)))))))

همه چی آرومه و عــــــــــــــالــــــــی

+اومدن مریم دوست رو از سفر تهران (که دوران دانشجویی من و ایشون قراره اونجا باشه) خوش آمد میگم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 10:51  توسط دختری  | 

ینی کسی به ما محل میده؟!

همین یه ساعت پیش فهمیدم این انوشیروان چقدر به فرهنگ ما کمک کرده دستش درد نکنه و دست آقای برمک که نذاشت طاق کسری رو خراب کنن و به منصور گفت آقا این خیلی کار اشتباهه ....ولی دلم برای علویان سوخت اینهمه بدو بدو رفتن که عباسیا برنده بشن و امویا منقرض بشن که شاید به خواستشون برسن...ولی دماغ سوخته شدن.....دوست بد به این میگن ...

وه وه وه به این فرانسویا.....دم ملکه ویکتوریا هم گرم ...حیف که نیست و گر نه هشتم (دارم)براش...

فیلم بیتا از گوگوش واقعا زیباست...خیلی بیتا توی فیلم شبیه یکیه ....حالا نمیگم کی ...ولی اینقدر نازه توی فیلم که شخصا دلم خواست برم از نزدیک ماچش کنم....ای جان اون صحنه ای با سوسکه حرف میزنه عین خودم حرف میزنه البته سوسکایی که من دیدم تا به حال اینقدر با حال به حرفام گوش ندادن.حالا از کجا فهمیدن توی فیلم این سوسکه خانمه الله اعلم ..

کل فیلم یه چی حدود 80دقیقه بود ولی 2ساعت دیشب با آب و تاب تعریفش کردم آخرشم میگم میخوای ببینیش ....بهم بد نگاه میکنه!!!

چنان کلوچه با شیر رو خوشمزه خوردم که بابا با اینکه سیر بود تفعلی به این کلوچه زد ...... رو به من میگه بعضیا کلوچه رو با کباب یا مرغ بریون اشتباه گرفتن انگار...یعنی با کی بود؟؟؟!!!!(ببین خانمم..نه شما ببین .. الان اینجا استفهام انکاری به کار بردم یا بگیر)

همه چی کماکان آرومه ...بعد از ظهر جشنه من که نمیرم ولی به کسایی که میرن خیلی خوش میگذره تازه با آلات موسیقی و ترب(لهو لعب)میباشد.....

دیشب دقیقا ساعت 12 من و مامان حس گرفتیم که لباس عوض کنیم و ببینیم برای جشن امروز مامان چی بپوشه ...مامان در مورد طرح لباس نظر میداد من فکر لباس زیر بودم :دی....من فکر شلوارک سه ربع یا نیمه ی کامل بودم....مامان فکر اینکه شلوارش که بلند باید باشه چه رنگیش خوبه.من میگقتم مامان برو موهات رو کوتاه کن مامان میگفت با چه گیره ای ببنده بهتره ..آخرش:

من خودم یه تیپ زدم سیاه با گیره موی آبی و شلوارک آبی و لباس بی آستین و بی یقه (وه که من اسم این لباس ها رو هی یادم میره)و کر....بی بند و موهای فرم....

مامان:یه شلوار عهد قدیم ...بلند ...کتان....یه نمه دم پاچه هاش گشاد میشه با یه بلور که آستیناش سه ربعه و تا نزدیک گردن یقه داره. و گفت موهاش رو نه اتو میکنه نه کوتاه اصلا گیره هم به درد نمیخوره .

خیلی خونسرد جلوی آینه کلی به خودش نگاه کرد و از اتاق رفت و بدون اینکه از من نظر بخواد... قیافه ی من:

.

از عصبانیت میرم پیش بابا که داره فیلم وحشتناک شبکه ی PDFرو میبینه تا من غرق فیلم میشم.میزنه یه کانال دیگه میگم چرا؟میگه ترسناکه تو الان میری بخوابی برات بده

اینم از فاطمه که تا الان رسیدم باهاش چت کنم میگه ما مهمون داریم من میرم غذا بپزم..از دست شماها.

ولی امروز رو خیلی دوستش دارم .فکر میکنم با همیشه فرق فوکوله.

حس خوبی دارم ...به تو که نزدیکی ....میشه دستاتو گرفت توی این تاریکی....هـــــــــــــــــــــی

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:55  توسط دختری  | 

ای حاج خانم سر کوچه ی مریم اینا

تو رو دوست دارم،مثل.......عطر شکوفه های سیب.

چطو پس دلت میاد منو تنهام بزاری؟.....

مثل حس غروب .تـــــــــــــــــــــــــو رو دوســـــــــــــــــــتــــــــــــــــــ دارم.

توی آخرین وداع .چه صبورم ای خدا ......دیگه وقت رفتنه .....تو رو میسپرم به عشق.......تو رو دوست دارم

یه وقتا دیونه وار و عاشقانه به عکسات نگاه میکنم.....با اینکه هیچ نگاه آشنایی دیگه توی چشمات نیست ولی بازم زل میزنم توی چشمات ... برات آرزوهای خوب میکنم.بازم دیونت میشم.یه وقتایی عکسات بد جور غریبه میشن.عکسایی که هیچ کس تا به حال ندیده .....عکسایی که یه جاهاییش نیست و باید تخیلش کرد.باید حس عکس رو درک کرد .باید بی کلمه به اوجش رسید .

به قول شیرین بعضی وقتا نوشته هامون در حد از ما بهترونن .

الان خیلی زیبا همه چی تموم شده ها و من دو روزه برای این تموم شده ها غمباد گرفتم ....مامان میگه چرا درس نمیخونی ؟بسه نت ....بسه چت ...اما به خدا همش چت نمیکنم....فقط دارم گوش میدم و نگاه میکنم خاطره هام رو و پوشه ی باز نشده ی مازیار فلاحیم رو توی این سه ماه باز باز میکنم.دیگه گریه نمیکنم....قسم میخورم که گریه نمیکنم.باور کن . فقط نگاه میکنم.حس درس ندارم .خصوصا که به ادبیات رسیدم خصوصا که باید 22ام آزمون بدم .خصوصا که هنوز درسام تموم نشده

دیروز که از بس بی عینک با لبتاب کار کردم شب از سردرد خوابم نمیبرد ولی امروز عینک زدم .

نمیدونم چشمه منتظرم ...منتظر چی؟حس دارم ها کلی کار کامپیوتری کردم .کلی با عشق برا خودم قالب ساختم .کلی خودم رو تحویل گرفتم .یه نمه هم رقصیدم ولی بازم هی میام نت منتظر و آنلاین آفلاین شدن دوستام رو که الان همشون برام غریبن نگاه میکنم.

همه چی از اون شب لعنتی شروع شد که تو بهم جواب ندادی.مسخرست این همه وابستگی ...به عنوان یه آدم بالغ و کامل و باهوش نمیتونم تنها فکر کنم.تنها خوش بگذرونم .همیشه خیالاتم پر از احساسه .کارام پر از احساسه .نوشتن هامم پر از احساسه و من دخــــــــــــتـــــــرم .دختری پر از احساس .

ای حاج خانم سر کوچه ی مریم اینا !!نیاز دارم تا بیای برام شوهر بجوری تا عشقم رو به یکی بدم ....ای حاج خانم شوهر جور کجایی؟؟؟!!!توی 20سالگی حس ترشیدگی احساسات دارم(واو چه حســـــــــی)

میخوام مثل یه بچه چنگ بزنم به زمین و برای یه شکلات جیغ و گریه ذاری راه بندازم... بعد یکی که دوستش دارم بیاد اشکام رو پاک کنه و شکلات رو بهم بده ..کلی خوشحال شم..یادم بیاد منم دوست دارم...دارم؟؟؟؟؟!!!!کاش داشتم....یکی محکم بغلم میگرفت میگفت دوستتم .هــــــــــــــــــــــــــــــــــی

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:34  توسط دختری  | 

تولد خواهریم

امروز خیلی خوبه ...دوستش دارم ....برای خواهریم تولدش مبارک فرستادم خیلی هم خوشحال شد....

اردیبهشتیا خیلی مهربونن خیلی هم رویایی....دوستش دارم خواهریم رو ....خیلی زیاد ....اون 21سالش شد...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:52  توسط دختری  | 

هر وقت از دست کسی یا چیزی ناراحت شدی ....

فقط یه لحظه به نبودنش ؛ یا نداشتنش فکر کن ... !!!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:27  توسط دختری  | 

می نویسم راحت میشم

دوست دارم همه چی رو فراموش کنم ولی ایمیلی که منتظرشم از دیشب نمیذاره هی با گوشیم نرم توی یاهو

نکبت چی میشه الان یهو ایمیل بدی؟؟!!!بگی نه اصلا اینطور نیست .....خودت رو ناراحت نکن؟

احمق چی میشه جواب اون همه افلاین رو بدی ؟!!میدونم همیشه اون لبتاب عوضیت روشنه ....و آفلاینهایی که از فرط زیاد بودن وقت نمیکنی بخونیشون .اه ازت بدم میاد میفهمی.از اینکه از یکی بخوام جواب بده و نباشه و محل نده و برا خودش فکرای عوضی تر از خودش بکنه بدم میاد .

به خدا دیگه نه به توی .گ...و..ه ایمیل میدم نه محل میدم و به قول دوستی اصفهانی بیخیالی بگذر میشم .

و نه دوستی به رقت انگیزی تو میخوام نه ایمیل معذرت خواهی نه هیچی....فقط دلم میخواد الان برم حموم و فکرای با تو بودن رو با آب از فکر و کله همه ی وجودم بشورم و خودم رو مطمئن کنم که دیگه بهت محل نمیدم حتی اگه معذرت خواهی کنی....و دیگه نمیخوام بیام تهران ....و دیگه نمیخوام دوست پسر تهرانی داشته باشم ....میخوام خودت و همه ی دوستات رو روت بالا بیارم .

دلم خنک شد ...همه چیز رو نوشتم .

چیزی توی وجودم شده تناقض ..دوست دارم یکی بهم زنگ بزنه و بگه حالت خوبه و من بشینم یه دل سیر براش گریه کنم.ولی اینهمه شماره توی گوشیم توی فیسبوکم توی کلوب توی ایمیل هست و من نمیخوام کسی رو عصبانی یا ناراحت کنم.نمیخوام فکرم رو کسی رو هی بکنم و توی ذهنم ازش کسی بسازم .کسی بزرگتر از واقعیش .نمیخوام تخیلات عالیم بیش از این برام بت بسازه .....بـــســــه

مریم جونم دلم برات تنگ شده .دیشب تو خواب میدیدم تو باز داری از مهـ میگی و کلی خوشحالی .منم از خوشحالی تو خوشحال شدم .نیستی ببینی دیگه از خانم م نمیگم و ...................خیلی دلم برات تنگه .اما روم نمیشه بازم بگم .ممنون که برام دعا میکنی عزیز دلم .با آفلاینات کلی آروم میشم طوری که نمیتونم غیر از ممنون چیز دیگه ای بگم .

الان احساس نیاز شدید دارم به کسی که بهم انرژی مثبت بده ......یعنی شدید ....تا برم درسای نخونده و ادبیات مورد تنفر واقع شده رو شروع کنم.


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:33  توسط دختری  | 

وه وه وه

مــــــــــــــــــــتــــــــــــــــــــــنــــــــــــــــــــــفــــــــــــــــرمــــــــــــــــــــــــ

از همه ی این چیزای مسخره .....از چیزایی که به خاطر چیزهای مسخره مسخره میشن .....و از همه ی چیزهایی که مسخره در مسخرن ...

میخوام یه نفر پیدا بشه منطقی و با دید خوب نگاه کنه به این چیزای مسخره....به خدا خندش میگیره..

خیلی عصبانیم ....ولی باید کنترل کنم...کاش همه مشکلات مسخرشون زود حل بشه .بعدش کلی بهشون بخندن ...به جان خودم خیلی خنده داره و از فرط مسخرگی این مشکلات اینقدر برای آدم بزرگ میشنااااا...

داشتم و دیدم که میگم .

خستم زود عصبی میشم باید هر چه زودتر یه فکری به حال من غم زده بکنم.لعنت به چیزایی که میدونم اشتباهن ولی انجام میدم .

فکر میکنم اگه همه چی برمیگشت به دسامبر 2010من چیکار میکردم.کاش فکر الانم رو اون موقع داشتم .

کاش اینهمه چیزای مسخره پیش نیومده بود

اصلا میخوام بدون توجه به راز 2ساعت بشینم به بدبختیام فکر کنم ....میخوام بشینم گریه کنم...ببینم چی میشه ...میخوام درس نخونم .میخوام باز بزنم زیر همه چی ...میخوام دیونه بازی در بیارم .

اصلا میخوام ببینم من خودکشی کنم به کجای این جهان بر میخوره ؟میخوام فوش بدم .خــــــســتـم

از همه متنفرم ......میخوام همه رو بزنم ......i hate u ihate u ihate u ihate u iihate u ihate u


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:48  توسط دختری  | 

مطالب قدیمی‌تر